تبليغاتX
تولدی دیگر
تولدی دیگر

(شهيار قنبری)

تن تو ظهر تابستون و به يادم مياره

رنگ چشماي تو بارون رو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

تن تو تلخي زندون رو به يادم مياره

من نمازم تو رو هر روز ديدنه از لبت دوستت دارم شنيدنه

نفست شعر بلند بودنه ، با تو بودن ، بهترين شعر منه

تو بزرگي مثل اون لحظه كه بارون مي زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگهاي منه

تو مث خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب

من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي كنه

من نمازم تو رو هر روز ديدنه از لبت دوستت دارم شنيدنه

نفست شعر بلند بودنه،  با تو بودن ، بهترين شعر منه

تو مث وسوسه ي شكار يك شاپركي

تو مث شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مث يك قصه پر از حادثه ايي

تو مث شادي خواب كردن يك عروسكي

من نمازم تو رو هر روز ديدنه از لبت دوستت دارم شنيدنه

نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترين شعر منه

تو قشنگي مثل شكلهايي كه ابرا ميسازن

 گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن

اگه مرداي تو قصه بدونن كه اينجايي

براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن

من نمازم تو رو هر روز ديدنه از لبت دوستت دارم شنيدنه

نفست شعر بلند بودنه با تو بودن ، بهترين شعر منه

 

 

|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 1388/06/21 ساعت 10:56 |

انسان
در این دنیا که ابر هم نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند و من دیوانه عالم

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 1388/04/06 ساعت 11:21 |

آه، دل من

آه،  دل من با ناآرامي مزن

حالا از سينه من مبر

من خود را به آساني نمي توانم نگهدارم

آه،  دل من

آه،  دل من،  پس از کار طولاني

آيا من در ساعت معين پيروز نخواهم شد؟

بس است از تپيدن آرام بگير

آه،  دل من

|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 1386/08/05 ساعت 12:40 |

روشن شب

روشن است آتش، درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه های دور.

گر به گوش آيد صدايی خشك:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

 

دير گاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصيب از نور.

 

خواب، دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد كسی از در،

در سياهی آتشی افروخت.

بی خبر اما

كه نگاهی در تماشا سوخت.

 

گر چه می دانم كه چشمی راه دارد با افسون شب،

ليك می بينم ز روزن های خوابی خوش:

                                                      آتشی روشن درون شب.

|+| نوشته شده توسط تارا در سه شنبه 1386/03/29 ساعت 10:14 |

ارزش عالم

 

هركس نه تنها به ميزان معلوماتي كه دارد عالم است. بلكه ميزان سنجش علم او مجهولاتي است كه در عالم احساس مي كند. براي يك انسان معمولي و ساده وقتي به زمين و آسمان نگاه مي كند مجهولات چندي بيشتر وجود ندارد چرا آسمان آبي است؟ چرا ستاره ها آن بالا ايستاده اند؟ چرا ابرها اينجورند؟ اما كسي كه آسمان شناس است، عالم هيئت است، هزاران مجهول در آسمان برايش وجود دارد. چنين است كه يك روح بزرگ كه مسير كائنات و كاروان تكاملي و استعداد و امكان كمال و عروج روح بشري را تا سر منزل هاي خيلي دورتر مي بيند و قله مطلق را در كوهستان سر بخدا كشيده وجود مي نگرد و احساس مي كند، دچار "حيرت" مي شود و احساس "هراس" (خشيت) مي كند، اين غير از پريشاني و ترس و جبن است. حيرت و هراس در برابر عظمت وجود و شكوه ابديت و زيبايي خدا.

دکتر شریعتی مجموعه آثار 8، ص 50

|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 1386/01/26 ساعت 11:33 |

مراحل هفتگانه
 

تکه های از کتاب نغمه ها و موسیقی جبران خلیل جبران (ترجمه حیدر شجاعی)

مراحل هفتگانه

هفت بار«خویشتن » را با اندوه ملامت کردم

نخستین بار هنگامی که تلاش کرد از راه نشیب به فراز رسد.

 دومین بار هنگامی که در برابر نشستگان لنگ لنگان راه رفت.

 سومین بار هنگامی که در میان سخت و آسان یکی را برگزیند و آسان را انتخاب کرد.

 چهارمین بار هنگامی که به اشتباه افتاد اما اشتباه خود را به اشتباهی دیگر افکندم.

 پنجمین بار هنگامی که ناتوان شد اما خود را توانمند پنداشت.

 ششمین بار هنگامی که جامه ی خود را جمع کرد تا با گل زندگی آلوده نشود.

 و هفتمین بار هنگامی که در برابر خد ایستاد تا ستایش در وی یک فضلیت است!

وقتی «مراحل هفتگانه» را خوندم. به یاد آوردم که  گاهی منم هم این مراحل هفتگانه را در زندگیم اجرا کردم  چه خواسته و چه ناخواسته ... و خود را سرزنش کردم.

 ای دوست تو هم این مراحل در زندگی اجرا کردی؟

|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 1386/01/19 ساعت 11:41 |

خوب بودن
 

 

اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را از ديگران گرفت، و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد، چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست.

در راه متعالي شدن شرط اول آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز، آري اينگونه مي توان بهتر زيست، عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.

 می خواستم این مطلب رو بعدا بنویسم ولی اونقدر قشنگ بود که دلم نیومد برای بعد بذارم برای همین هم نوشتمش

|+| نوشته شده توسط تارا در چهارشنبه 1385/05/11 ساعت 8:17 |

درس زندگی

 

برطبق اعتقادات خود زندگی کن .

خودت و ديگران را ببخش .

سعی کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهی .

شجاع باشيد حتی اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد، کسی متوجه تفاوت آن نخواهد شد.

هميشه لبخند بزن، اين کار برای تو هزينه ای ندارد اما ارزش بی نهايت دارد.

وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداری نکنيد، تجارت را ياد بگيريد .

برای تدبير و جرات خود دعا کن نه برای مال و ثروت دنيا.

 پير شو اما از کارافتاده نشو.

غصه ی اشتباهات گذشته را نخوريد، از آنها درس بگيريد و بگذريد .

|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 1385/05/07 ساعت 9:44 |

نفس انسانی

 

 

 

هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم : 

نخست، وقتي ديدمش كه به پستی تن می داد تا بلندی يابد.

دوم، آن گاه كه در برابر از پا افتادگان، می پريد.

سوم، آنگاه كه ميان آسانی و دشواری مختار شد و آسان را برگزيد.

چهارم، آنگاه که گناهي مرتكب شد و با يادآوری اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه می زنند، خود را دلداری داد.

پنجم، آنگاه كه از ناچاری، تحميل شده ای را پذيرفت و شكيبايی اش را ناشی از توانايی دانست.

ششم، آنگاه كه زشتی چهره ای را نكوهش كرد، حال آن كه يكی از نقاب های خودش بود.

هفتم، آنگاه كه آوای ثنا سر داد، و آن را فضيلت پنداشت.

جبران خليل جبران

 

|+| نوشته شده توسط تارا در چهارشنبه 1385/04/07 ساعت 7:51 |

زندگی

 

 

خداوند يک زندگی به تو داده که آن را زندگی کنی، خود انگيخته و بدون الگو آنرا زندگی کن.

برده و مقلد نباش.

خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعی کن همانطور که احساس می کنی زندگی کنی.    

که حتی اگر شکست بخوری، راضی خواهی بود و با تقليد از ديگری، حتی اگر پيروز

شوی، در درون خالی خواهی بود و پوشالی.
|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 1385/03/28 ساعت 11:54 |